دل مردگی

 دل مردگی

 

 

تاریخ از دستم در رفته  .

روزها جانی برایم ندارند .

لحظه هایم قدم های بلند بر می دارند .

حرف های لاله ها را نمی شنوم .

خیرگی ها را نمی بینم .

همش در فکر قطعه شعر برادرم هستم که می گفت :

بالا که برسم     آغوش وا نکنی   می افتم و سایه ات می شوم .

و چه زیبا بود  قایق شدن و رسیدن به ساحل شعر های برادرم .

/ 1 نظر / 11 بازدید
الینا

سلاااااااام خیلی قشنگ بووووووووود خوشحال میشم بهم سر بزنید .اگه باتبادل لینک موافق بودین خبرم کنین