فقط پسر و دختر

 دل مردگی

 

 

تاریخ از دستم در رفته  .

روزها جانی برایم ندارند .

لحظه هایم قدم های بلند بر می دارند .

حرف های لاله ها را نمی شنوم .

خیرگی ها را نمی بینم .

همش در فکر قطعه شعر برادرم هستم که می گفت :

بالا که برسم     آغوش وا نکنی   می افتم و سایه ات می شوم .

و چه زیبا بود  قایق شدن و رسیدن به ساحل شعر های برادرم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط MAHDI نظرات () |