فقط پسر و دختر

  love


 چقدر تنهایم امشب .

حتی ستاره ای در آسمانم نیست .

غم تنهایی گلویم را می فشارد  .

برای لحظاتی نفسم سخت می آید .

به او فکر می کنم .

به خاطراتمان .

به دنیای ساختگی ای که برای رسیدن به آن لحظه شماری می کردم .

هیچ شد . 

صدای قهقهه هایی را می شنوم .

کمی آرام تر قلم می زنم تا توهم بشنوی ...   می شنوی !

عقلم است که می خندد به حال و روزم    

آخر می دانی روزی که او را دیدم و دل بستم    

عقلم در گوش هایم فریاد می زد    

این کار را نکن          او را در دل راه نده           او لایق دوست داشتن نیست

اما  من و دل بی توجه به فریاد های عقل در گوشه ای آرام نشسته بودیم و من از زیبایی های او برایش تعریف می کردم و چقدرمشتاقانه گوش می داد. احساس کردم ترسی دارد .

پرسیدمش دل ! چه در دل داری؟  گفت می ترسم باز به تو اعتماد کنم و جز آشفته حالی چیزی برایم نگذاری! گفتمش نه این بار او کس دیگری ایست !     با همه فرق دارد !           مرا می فهمد! . . .

آری آن روز را به خوبی به یاد می آورم !

 قهقه های عقلم یادآور خوبی بود.

حال او می خندد به حال روزم   حال و روزی که او از قبل ندایش را داده بود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط MAHDI نظرات () |