فقط پسر و دختر

 

 

 

مرگ آرزو

  

 

انگار برای این که با او نباشم همه دنیا آماده باش بودن .

  

دست ها را در دست یکدیگر گذاشته بودند و از هجوم عشق جلوگیری می کردند .

 نمی گذاشتند حتی صدای ناله های دلم به گوشش برسد .

 

فریادهایم را در میان راه خفه می کردند .

 

حرفهایم را برایش با سانسور می گفتند .

  

و  سنگینی که در دل می کرد    کسی را دوست بداری و نداند .

 

می شد در نگاهش ساحل آرام عشق را دید .

 

می شد با جنس وجودش لطافت عجیبی به لاله داد .

 

 می شد . . .

  اما نمی دانستم چه در دل او می گذرد   و چه سخت بود   ندانی و دوست بداری . 

در آخر این ندانستن رنگ عجیبی به روزگارم داد .

 تا روز ها گیج و منگ مانده بودم .

 خیره خیره به خاطرات کوتاهمان نگاه می کردم . 

با هجوم آنها را لحظه لحظه کنار می زدم تا شاید در آنها چیزی به نام نفرت

 از او نسبت به خودم پیدا کنم       اما     فقط    فقط    خواستن بود

پس چه شد ! 

می گفتند   رفت  . 

حال دستش در دستهای دیگریست .

 او که روزی آرزویش با من بود

 حال آرزویش را هم از من گرفت .

 

بدرود عشق دیرین .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط MAHDI نظرات () |